سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
و خداوند انسان را آفرید ...
 
دانش، زندگیِ دلهاست و روشنایی دیدگان از نابینایی و توانایی پیکرها ازناتوانی . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
 
امروز: یکشنبه 9 بهمن 90
   1   2      >




آغاز فصل نقل و انتقالات!




اتفاقات جدیدی در راه است. اتفاقاتی که بخش مهمی از تاریخ پیش رو خواهند بود. اما این اتفاقات از جنس انقلاب‌های منطقه‌ای نخواهد بود، انقلاب‌های فردی حیرت انگیزی در حال وقوع است. انقلاب‌هایی که در افرادی رخ خواهد داد که چشم جهانیان را خیره خواهد کرد. افرادی از هر دو جناح حق و باطل تغییر روش خواهند داد و به جبهه مقابل خواهند پیوست تا مرزبندی‌های نهایی کامل شود. مرزهایی که تاکنون با فریب و حیله نامشخص مانده بود دیگر از میان برداشته خواهد شد. کسانی که ادعای دینداری کرده‌اند و دل به باطل بسته بودند دیگر نخواهند توانست خود و دیگران را بفریبند. و کسانی که تا به امروز با شک و تردید در خدمت باطل بوده‌اند دیگر تحمل نخواهند کرد و به جبهه حق خواهند پیوست.


این تغییرات منحصر به یکی دو نفر نخواهد بود، بلکه شمار زیادی از مردم عادی و حتی شخصیت‌های برجسته کشورها و ادیان مختلف را شامل می‌شود. اتفاقی که جنبشی عظیم در سطح جهان به پا خواهد کرد و دل‌های روشن و تاریک را به تکاپو خواهد انداخت تا در نهایت صف‌بندی پایانی میان ایمان‌های راسخ و گام‌های استوار مؤمنین در برابر مسخ‌شدگان جبهه باطل صورت گیرد.


اما در این میانه که انسان‌ها رنگ عوض خواهند کرد تکلیف ما چیست؟ چه کنیم تا خود رنگ عوض نکنیم؟ چه کنیم تا در راه حق بمانیم؟ تکلیف ما که به افرادی دل‌بستگی داریم و حتی دنباله‌روشان بوده‌ایم! مایی که سنگشان را به سینه زده‌ایم و مایی که شاید مهرشان را به دل بسته‌ایم. ما چه باید بکنیم؟


تنها راه چاره این است که ایمان به افراد را کنار بگذاریم و جز به امامان معصوم و اولیاء الله سر نسپریم. و در گام بعدی ایمان خود را به عقاید راستین الهی و کلام خدا محکم کنیم. به بیان دیگر باید قالبی از اصول و عقاید راستین بسازیم و انسانها را با آن قالب بسنجیم، اگر انسانی در آن قالب جای گرفت ما دوستدار اوییم و حتی شاید در پی او باشیم. اما اگر این چنین فردی هم پا را از محدوده این قالب بیرون گذاشت یا در اصولی اساسی کوتاهی کرد ما را دیگر به او کاری نیست!


اگر هم کسی از ابتدا در این قالب جای نگرفت که تکلیفش و تکلیف ما معلوم است! اگر این اصول و قالب را درست پی‌ریزی کرده باشیم هرگز گمراه نخواهیم شد و در دام فتنه‌های بزرگ پیش رو نخواهیم افتاد. فتنه‌های آخرالزمان بسیار پیچیده و سنگین است و آزمونی محکم برای اهل ایمان خواهد بود.


اما خداوند برای تمامی این فتنه‌ها راه نجاتی پیش روی بشر نهاده است تا با توسل به آن گمراه نشویم. از اکثر این فتنه‌ها می‌توان با پیروی از ولایت و استواری بر اصول به سلامت عبور کرد. پس جای نگرانی و ناامیدی نیست که تا خدا هست و جانشین امامش هستند راه روشن است. و العاقبه للمتقین!  


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در دوشنبه 12/2/90 و ساعت 2:36 صبح | نظرات دیگران()

 


 ... و خدایی که همین نزدیکی است.


آری، خدا نزدیک است، خیلی نزدیک، هنوز خیلی نزدیک تر از آن است که ما دوری‌اش را و تنهایی خودمان را حس کنیم. هنوز خیلی مانده تا ما بفهمیم که چقدر از خدا فاصله گرفته‌ایم و تا چه حد در این دنیای کثیف خودساخته‌مان غرق شده‌ایم. هنوز ما آدمها عمق فسادی که در آن دست و پا می‌زنیم را درک نکرده‌ایم. فسادی که ما را از آغوش صلاح و رستگاری پروردگارمان دور کرده است.


قانون خدا هم همین است. وعده انبیاء و اولیاء هم همین بوده است؛ باید زمین به دست بشر از ظلم و فساد پر شود و تا آن روز هنوز فرصت داریم تا دست‌های گناه آلودمان را به سمت پروردگارمان بلند کنیم و آن ذخیره الهی را عاجزانه طلب کنیم.


ذخیره‌ای که تنها خدا زمان آمدنش را می‌داند، زمان ظهورش را و زمان قیامش را. قیامی که ما را از منجلاب فسادی که دنیا در آن غرق می‌شود بیرون خواهد کشید و چهره زیبای دنیای آفریده خداوند را و بستری که خدا برای تکامل انسان فراهم کرده است نمایان خواهد کرد. و ما باید منتظر آن روز باشیم.


منتظریم و این انتظار تنها نشستن در خانه نیست، حتی تنها عبادت کردن و دعای ظهور نیست. حوادث آخرالزمان ریسمانی محکم‌تر می‌طلبد تا در طوفان فتنه‌ها غرق نشویم. فتنه‌هایی که در پس لایه لایه دروغ‌ها و فریب‌های حقیقت نما خود را بر ما عرضه می‌کنند، فتنه‌هایی که تو را امان نمی‌دهند و زنجیروار به دنبال هم می‌آیند، یکی از شرق، دیگری از غرب، بعدی از شمال و جنوب و چشم باز می‌کنی و خود را نعوذ بالله بالای گودال قتلگاه می‌بینی که خاک بر سر می‌ریزی و ضجه می‌زنی، نباید چنین بشود. باید خیلی قبل از آنکه دیر بشود چاره اندیشید.


البته راهی هم هست. راهی که خداوند در قرآن ما را بدان رهنمون گشته است و انبیاء و اولیاء مکرر در گوش بشر خوانده‌اند. تنها راه درست صبر کردن و انتظار، خوب دیدن است، که اگر خوب ببینی خوب می‌فهمی، و اگر خوب فهمیدی خوب می‌شناسی، و مگر غیر از این است که اگر کسی شرایط دورانش را درک نکند و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است. پس باید چشم را باز کنیم، هم چشم سر و هم چشمان دل را. باید تمام تلاشمان در همین باشد، در اینکه از زمان جلو بزنیم و زودتر اتفاقات را بفهمیم. و به قول سهراب سپهری؛ بیا زودتر چیزها را ببینیم!


که اگر این طور باشیم در حقیقت یک منتظر خواهیم بود. چراکه منتظر واقعی کسی است که می‌داند در آینده چه اتفاقی رخ خواهد داد و چون می‌داند دیگر اسیر اتفاقات و دچار روزمرگی نخواهد شد. منتظر واقعی در پشت سرش به دنبال نشانه های و حوادث نمی‌گردد، آنها را پیش روی خود می‌بیند و با ظاهر شدن نشانه‌ها یکی پس از دیگری خود را به هدفش نزدیک‌تر می‌بیند و این است که انتظار را شیرین‌تر می‌کند. منتظری که نداند آنچه پیش رویش است حقیقت است یا دامی گسترده برای او، قطعاً از کاروان منتظران حقیقی جا خواهد ماند. پس چشم‌ها را باز کن و خوب ببین، چرا که نشانه‌ها منتظر ما نمی‌مانند و یکی پس از دیگری پیش روی تو قرار خواهند گرفت، نشانه‌هایی هزار بار روشن‌تر از نور خورشید، تنها باید چشم دل را باز کرد و بصیرت پیدا کرد. بصیرتی که اگر خدا بخواهد ما را در راه ظهور نگاه خواهد داشت.


به عنوان نمونه از نشانه ها، تصویری از یک کتاب در رابطه با نشانه های ظهور، چاپ سال 1374 آورده ام تا شاید دیگر نشانه‌ها را هم بتوانیم بیابیم. شاید نشانه‌های این کتاب در زمانی که من آن را مطالعه کردم خیلی دور بودند اما حالا خود را در بطن آنها یافته‌ام!


Image and video hosting by TinyPic




 


 


 


 


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در دوشنبه 16/12/89 و ساعت 12:42 صبح | نظرات دیگران()


نمی‌دانم چطور می‌شود کسی امام خمینی، بنیانگذار انقلاب اسلامی را در مؤدبانه‌ترین حالت تنها خمینی خطاب کند ولی ادعای ادامه راه امام را داشته باشد!


نمی‌دانم چطور می‌شود کسی ولایت وفقیه را از ریشه منکر باشد و ادعای پایبندی به عقاید امام خمینی را داشته باشد!


نمی‌دانم چطور می‌شود کسی نام خمینی کبیر را فریاد بزند و پا بر تصویر مبارکش بنهد!


نمی‌دانم چطور می‌شود کسی که جهاد در راه خدا را خشونت طلبی و زیر پا گذاشتن حقوق بشر می‌داند سالها بر بالاترین مقام اجرایی این انقلاب که با خون پایه ریزی شده تکیه زده است!


نمی‌دانم چطور می‌شود کسی که دشمنی ما با آمریکا و اسرائیل را ماجراجویی می‌داند زمانی نخست وزیر این مملکت بوده است!


نمی‌دانم چطور می‌شود کسی انقلاب را در خوشبینانه‌ترین تفسیر و اظهار نظرش انقلابی ضد استبدادی بداند و نه اسلامی! اکنون مدعی انحراف انقلاب شود!


نمی‌دانم اینها همه چطور می‌شود اما این را می‌دانم که تنها یک حرف این آقایان درست است و آن هم این است که: آری انقلاب ما دچار انحراف شده است و سالها بود که در مسیر اشتباه گام برمی‌داشت و تنها دلیل این انحراف وجود امثال این آقایان در رأس امور انقلاب بوده است. افرادی که با تزویر و ریاکاری خود را در سالهای ابتدایی انقلاب در میان یاران صدیق و از جان گذشته امام خمینی جا زدند و تا جایی که توانستند به انقلاب ضربه زدند و تا جایی که در توانشان بود ارزش‌های انقلابی را کمرنگ کردند. و حالا پس از این که به لطف الهی ققنوس انقلاب دوباره در حال برخاستن از غبار فتنه‌ها و گذر دوران است اینان مدعی انحراف از مسیر انقلاب شده‌اند و کیست که نداند اینها همه بهانه است و در حقیقت خواهان سهم نداشته‌شان در جمهوری اسلامی هستند!


اگر به ایراداتی که از این حکومت و انقلاب می‌گیرند دقت کنید درمی‌یابید که اینها همان مواردی است که سالها خودشان بر روی آن کار‌ کرده و برنامه‌ریزی کرده‌اند.


همین آقایان بودند که در زمان خودشان تقسیم فقر را با عدالت هم معنا کردند.


همین آقایان بودند که در زمان خودشان طعم تلخ شکاف طبقاتی را به کام مردم زجرکشیده و فداکارمان لبریز کردند.


همین آقایان بودند که در زمان خودشات فاصله وحشتناک بین حرف و عمل مسئولان را به پیش چشمان بهت‌زده مردم آورند.


همین آقایان بودند که در زمان خودشان وضع فرهنگی ایران اسلامی را به دلخواه غربی‌ها آراستند تا خود عزیز دشمنان شوند.


همین آقایان بودند که در زمان خودشان مملکت را چندین بار تا آستانه دوراهی خفت‌بار دادن باج‌های سنگین و یا درگیر جنگی خونین شدن هدایت کردند.


همین آقایان بودند که در زمان خودشان برای اولین بار پس از پیروزی انقلاب پروژه خفت‌بار گفتگوی تمدن‌ها را در مقابل راهکار عزتمندانه صدور جهانی آرمان‌های انقلابی امام راحل جایگزین کردند!


حال چه شده است که تمامی این‌ها فراموش شده و در لحظه‌ای که قدرت ایران در منطقه و جهان رو به افزایش است آقایان حرف از دست رفتن انقلاب را پیش می‌کشند و خودشان را دلسوز نظام می‌دانند؟


کسانی که حالا دم از انقلابی بودن می‌زنند خودشان را پایبند به کدام اصول انقلاب می‌دانند؟ اصولی که تمامی آنها را زیر پا گذاشته‌اند؟ اصولی که بواسطه‌ آن در بحبوحه جنگ قصد خالی گذاشتن دست امام را داشتند و استعفا تقدیم ایشان می‌کردند؟ چنین شخصیت‌هایی حالا چطور از روحیه انقلابی دم می‌زنند؟ کسانی که مشخص نیست اگر خدای نکرده خطری این ممکلت را تهدید بکند چه امتیازی به دشمن خواهند داد! آیا باز هم ماجرای تفاهم نامه خفت بار سعد آباد را تکرار خواهند کرد؟ یا باز استعفا خواهند داد؟ یا باز مثل انتخابات ریاست جمهوری سال 88 دست به خودفروشی زده و نظام و انقلاب را تقدیم دشمن می‌کنند؟


و من در حیرتم از جماعتی که فریب این آقایان را خورده‌‌اند و هنوز دل به وعده‌های شیرین و فریبنده‌شان خوش کرده‌اند! آیا همین مردم طعم تلخ دوران زمامداری آنها را نچشیده‌‌اند که هنوز دل به وعده‌های آنها خوش کرده‌اند! آیا همین مردم طعم تلخ دوران زمامداری آنها را با پوست و گوشت و خونشان حس نکرده‌‌اند که حالا به ریسمان آنها چنگ زده‌اند؟ البته از جماعتی که چشمان خویش را بسته است و گوش‌هایش را بری شنیدن ندای باطل باز گذاشته باشد توقعی بیش از این نیست! کسانی که بر خلاف ادعایشان هیچ تحلیلی جز آنچه سردمداران وطن‌فروششان می‌گویند ندارند و حتی ذره‌ای شک نسبت به آنچه که می‌شنوند به دل خود راه نمی‌دهند و تنها شنونده‌ ندای باطل شده‌‌اند و بدون هیچ چون و چرا هر چه که می‌شنوند می‌پذیرند. و البته کسانی که هدایتشان می‌کنند به خوبی می‌دانند چه کنند که مردم هیچ گاه به حقیقت نرسند. آنها می‌دانند که با خوراندن مشتی حرف‌های زیبا و تنها ذره‌ای از حقیقتی که آن هم ساخته خودشان است چگونه دروغ‌های عظیم خود را به این مسخ‌شدگان گمراه تحمیل کنند و هر روز از جاده حقیقت دور و دورترشان کنند. باشد تا چه زمانی به ماهیت بت‌های زمانه‌شان پی ببرند  و حقیقت کفر را دریابند.                                                   والسلام حسین عنابستانی 24 بهمن 89


 


 


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در دوشنبه 25/11/89 و ساعت 12:38 صبح | نظرات دیگران()

حوض بی آب


در روزگاری که دانشمندان کافر ناخدای ذهن بشر شده اند، تولد روشنفکری دنیادیده ولی مؤمن و پاکدل چون سهراب سپهری، مانند گوهری در دل کویر است. روشنفکری که پایبند به قواعد دنیای روشنفکری ماند ولی از آن محکمتر به ریسمان الهی چنگ زد و با طبیعت خدا پیوندی ناگسستنی برقرار کرد.


در روزگار شاعرانی که عشق را بی خدا فریاد می زنند و جنگی تمام عیار برای بنا کردن عشقی بی خدا آغاز کرده اند، قلندری چون سهراب مانند سردار سپاه عشق الهی میدان داری می کند. در کارزاری که روشنفکران غربزده و غرب‌نزده، همگی چهارچنگولی کلاه و سیگار برگشان را چسبیده‌اند، سهراب از اعماق وجودش و بی توجه به دنیا و مافیها نگران حوض بی آب ماهی‌هاست! نگران زلالی آب است، نگران من و توست، من و تویی که حالا دیگر حتی کلاهی هم بر سر نداریم و هرچه داریم دستار و کمر همت به بندگی دنیاست.


حالا ما با این تشنگی و بی آبی در کویر دنیای بی عشق و بی خدا، تازه رمز و راز نگرانی از حوض بی آب ماهی های سهراب را در می‌یابیم. تازه می‌فهمیم که آن ماهی‌ها خود ما بودیم و سهراب که بیشتر دوران عمرش را به دور از هیاهوی ما آدم‌ها سپری کرد، به روشنی سرنوشت امروز ما را دیده بود. دیده بود که چگونه حتی دستی به دعا برنخواهیم داشت تا بارانی ببارد از رحمت خداوند. که حتی در شعر خود، برای ما دعا نیز می‌کرد.


...


تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی


همت کن، و بگو


ماهی‌ها حوضشان بی آب است ...


 


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در چهارشنبه 14/7/89 و ساعت 4:21 عصر | نظرات دیگران()

باز این بچه رو ول کردیم، رفت سراغ این همسایه ها. 5-6 سالش بیشتر نیست اما پدر ما و این همسایه های بیچاره رو در آورده. بیشتر هم به این همسایه کوچه پشتی گیر میده، آقا اوبی! تا حالا پنجاه بار زدم پس گردنش که «بچه بشین سر جات، انقدر به این و اون گیر نده! بشین تو خونه، هرچی اسباب بازی هم بخوای خودم واست می خرم. بشین همینجا با فزی و رضی و کری بازی کن، فقط به این قلی گیرنده، یکهو گازت نگیره!»


به خرجش نرفت که نرفت. اصلاً دیگه سرخود شده، حرف ما هم که دیگه واسش شده عینهون این قطعنامه‌های شاسم خان1! فکر کرده زمان شهرداریشه! میگه: همه قطعنامه ها رو دور میزنم! میگم: مگه دوربرگردونه! میگه: اصلاً میخوام برم با اوبی بازی کنم! میگم: باباجون این اوبی نه قدش به تو میخوره، نه ریختش! زبون هم رو هم که نمی فهمید، میری اونجا یک بلایی سرت میارند ها! اونوقت اگه کسی اومد تو خوابم، من جوابشو چی بدم؟


هنوز بچه نرسیده بود تو خونه که دیدم اوبی زنگ زد. بیچاره پدر مرده پشت تلفون زار میزد! مثل اینکه بچه باز انگشت تو چشمش کرده بود، نمیدونم چطوری دستش اصلاً رسیده به چشمای این سیاه برزنگی! یادم باشه رسید خونه ازش بپرسم. اوبی می گفت: «اومده اینجا تو خونه من، روی فرش من، نون و نمک من رو خورده، اما موقع رفتن، پاش رو گذاشته روی دم این اسی زبون بسته! منم قهر کردم بلند شدم از خونه زدم بیرون!» بهش گفتم اوبی جان از این اشتباه ها نکن. ما هم یکبار قهر کردیم حالا دیگه نمیتونیم جای قبلیمون رو هم پس بگیریم! بلند شو برو یک دستی به سر و گوش اسی بکش، برو سر خونه زندگیت. اون بچه رو هم با پیک موتوری بفرست بیاد در خونه!


اوبی هول هولکی گودبای کرد و رفت سراغ اسی و زندگیش. اما عجب کاری کرده این نیم وجبی، ما به خاطر همون اسی تا حالا جرئت نکردیم پامون رو خونه اوبی بگذاریم، اما با کارای این بچه، همچین یه ذره دل ما هم خنک شد! حالا ما موندیم منتظر، ببینیم باید حلقه گل گردن بچه بندازیم یا طناب دار!


1- شاسم همان شورای امنیت سازمان ملل است.




 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در سه شنبه 6/7/89 و ساعت 11:41 عصر | نظرات دیگران()

«بریدم، بریدی، پاره شد!»


نمیدانم جریان چیست که هر طرف نگاه می کنم این «قنبرک» زانو بغل کرده، جلوی چشمم مثل جن ظاهر میشود، مادر مرده همیشه خدا آن زانوهای پاره پوره چهل تکه اش را بغل کرده و زل زده تو چشمهای من. بالا می رویم، پایین می آییم، چپ می رویم، راست می آییم، همه جا بیخ ریش ماست. بهش می گویم: آخه ما چه گناهی کردیم که عذابی مثل تو را باید همیشه خدا تحمل کنیم؟


نیشش تا بناگوش باز می شود و آن دندان های یکی در میانش انگاری که در حلق من فرو می روند!


- آقا نفرمائید! شما تاج سر ما هستید، نور چشم ما هستید، شما آبروی ما هستید! ما غلام شما هستیم. ما بدون اجازه شما آب هم نمی خوریم آقا! سگ کی باشیم بخوایم مزاحم شما بشیم آقا!


یک لنگه نعلین 500 دلاری حواله اش می کنم، آخی می گوید!


- پدر سوخته! من کی ازت خواستم اینجوری جلوی چشمم باشی که حالا ولم نمی کنی؟


هنوز جای نعلینم را می مالد و ناله می کند:


- آقا ما به حرف خودمون نیومدیم. ما که سوات مواتی نداریم، اما این دختر ما با اون چندرغازی که خرج دانشگاه آزادش کردیم یک نیمچه سواتی داره! الان تا 20 میتونه بشماره! ذلیل مرده می گفت تو روزنامه خونده که شما فرمودید از ما جدا نمی شید! فرمودید هر کس که از مردم، یعنی ما، جدا بشه، انگاری زبونم لال، از خدا بریده! وگرنه ما چی کی باشیم یا کی چی باشیم که بخوایم مزاحم شما باشیم!


اون یکی نعلین رو هم حواله اش کردم.


- اونی که من گفتم مردم بودند، نه توی یک لا قبا! چطور پارسال که لازمت داشتیم پیدات نبود، حالا پا شدی اومدی ور دل من که چی؟ حالا ما یک چیزی گفتیم، تو هم باید خودت رو داخل آدم حساب کنی؟


اون چشمهای باباقوری اش یکهویی خیس آب می شوند و شروع به ناله می کند:


- آقا تو رو به خدا ما رو از خودتون نرونید، ما غیر اینجا جایی رو نداریم که بریم، آقا من میشم این مجسمه! بیا آقا یکم از این رنگ طلایی هات بریز رو سر و کله من، من رو بکن مجسمه مینالینا! قول میدم دیگه صدام در نیاد!


این بار عصای چوب گردویی که کادویی فازی واسه تولد نود و نه سالگی ام بوده را می خواهم حواله اش کنم که حیفم می آید! یعنی یک کمی هم می ترسم!


- مرتیکه بلند شو برو پی کارت، چی چی رو رنگ طلایی؟ این رنگ تا حالا آدمایی رو رنگ کرده که تو به خوابت هم ندیدی! بلند شو برو پدر جان! برو پی کارت.


- آقا! ما تازه شما رو پیدا کردیم آقا! مگه به این راحتی میتونیم دل بکنیم؟ این اولندش! دومند؛ آقا ما رو با همین حرفهات گرفتار خودت کردی، ما کشته این معرفت و مردم داری شما شدیم! تو این سی ساله ما رو چی چیشون هم حساب نمی کردند! ما هرچی سراغ محمودخان و بقیه رفتیم چیزی غیر حواله آخرت و ته تهش رایانه و این چیزا گیرمون نیومد! اما شما آقا با بقیه فرق داری، شما گوش شیطون کر، دست به نقدی خدا رو شکر، ما که بخیل نیستیم، خدا زیادش کنه، البته منظوری نداشتم ها، همین طوری یک چیزی گفتم! سومندش آقا، جسارت نباشه آقا، ما از وقتی اومدیم پیش شما دیگه جای دیگه راهمون نمیدن، میگن ما هم از قماش شماییم! آقا ما خودمون میدونیم به شماها نمیخوریم، اما چکار کنیم؟ دیگه جای دیگه نداریم، همه ما رو هی کردن! خودتون یک گِلی به سر ما بگیرید.


نگاهی به هیکل زهوار در رفته اش می اندازم و یاد خواب چند شب پیشم می افتم، نمیدانم اثر آن کباب بره فازی بود یا واقعاٌ مثل همیشه رویای صادقه دیده بودم، باز هم صدایی در سرم افتاده بود که: «اکی! تو باید حالا حالاها جور این مردم رو بکشی، این سی سال تازه اولش بوده!» ما هم که غیر اطاعت کاری نمی توانیم بکنیم، قنبرک را صدا می زنم و می نشانمش کنار «مکری»!


- هر روز 6 وعده باید غذا بدی به این زبون بسته! بخیل هم نباش، با هم بخورید که کم کم با هم آشنا شید! اگر هم اذیتش کنی قلاده ش رو باز می کنم و دیگه خودت میدونی و دندونای سفید و چشمای شهلاش! پارسال که دیدی چه جنمی از خودش نشون داد؟


دیگه چه کار کنم؟ ما هرچه می کشیم از این دل رحمی و دست و دلبازی مون می کشیم!


 


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در سه شنبه 6/7/89 و ساعت 11:30 عصر | نظرات دیگران()

 


برداشت اول:


- روز، خارجی، انتخابات ریاست جمهوری (در همه دوره ها)، روز 22 بهمن همه این سالها و هر زمان دیگری که نیازی به بروز و ظهور وحدت ملی باشد:


پرچم پرافتخار ایران روی دست جمعیت بلند است. پرچم های کاغذی و پارچه ای. پرچم تا پایان مراسم و یا تا پایان شب مانند برگ خزان از دست جمعیت بر زمین می ریزد. روی زمین می ریزد، پرچمی که نقش لا اله الا ا... و ا... اکبر دارد، روی زمین، زیر پای جمعیت می ریزد. نه یکی، نه دو تا، بلکه صدها، هزارها.


جمعیت بی اعتنا به راه خود می روند، پرچمها و اسماء مقدسشان اما، بر سر جای خود مانده اند، روی زمین...


ساعت 2 از نیمه شب گذشته است و دیگر خبری از جمعیت پر شور و هیجان چند ساعت پیش نیست. جمعیت رفته اند و یادگاری های خودشان را روی زمین گذاشته اند. یادگاری هایی که تا چند دقیقه دیگر به ماشین های زباله دانی بزرگ شهرداری سپرده می شوند.


صبح، خبر راهپیمایی عظیم جمعیت خداجو و حماسه ساز، با پرچم هایی منقش به اسماء مقدس الهی و به اهتزاز درآمده، به دنیا مخابره می شود.


خبری از تصویر پرچم های زیر پا مانده نیست!


برداشت دوم:


- عصر، داخلی، آشپزخانه منزلی در ایران:


- پری، پری ... دختر اون روزنامه باطله ها رو وردار بیار می خوام سبزی پاک کنم، بجنب دیر شد، الان افطار میشه.


پری کوچولو، دوان دوان، چند برگه روزنامه که کنار اتاق افتاده را برداشته و با خود می آورد. ولی قبل از دادن آنها به مادرش مکثی روی روزنامه می کند؛


- مامان این عربی ها که تو روزنامه نوشته آیه قرآن نیست؟ گناه نداره؟


مادر روی آیه قرآن دقیق می شود.


-  آره مامان جون، مثل اینکه آیه قرآنه! خب می گی چیکار کنم؟ گناهش گردن اونایی که چاپش کردند!


مادر کنار سفره افطار قرآن می خواند و دیگر اعضای خانواده قبول باشدی به هم می گویند و سبزی های تر و تازه شان را نوش جان می کنند.


پری اما در فکر است؛ در فکرش روزنامه هست، پرچم هست، و خیلی چیزهای دیگر، که هیچ کدام سر سفره نیستند!


 


برداشت آخر:


- روز، خارجی، خیابان های شهر نیویورک در امریکا:


تقریباً همان اتفاقات برداشت های قبلی تکرار می شود، اما این بار با نیتی پلید و به دست کسانی که تا به حال دست به قرآن نزده اند و حتی یک کلام آن را هم نفهمیده اند – درست مانند بعضی از ما!-


تکمله:


«آنها آزموده اند در این شهر بخت خویش» که امروز اینگونه جرئت پیدا کرده اند تا با کتاب مقدس دین خدا چنین کنند. واقعاً حماقت است اگر تصور کنیم کسانی که دست به تهدید انجام چنین کاری می زنند و یا جرئت انجام آن را پیدا می کنند، جمعی نادان هستند. جمعی به سرکردگی کشیشی تندرو – که شاید تنها او حقیقتاً نادان است- . جمعی کاملاً آگاه از اقدامی که ترتیب انجام آن را داده اند و اکنون نظاره گر هستند، جمعی که تا بحال چندین بار ما را با این بهانه ها آزمایش کرده اند و حساسیت ما را درباره مقدساتمان سنجیده اند، و هر بار ما را سرخورده و عصبانی دیده اند. مقصر ما هستیم که هیچ گاه برخوردی در شأن توهین آنها انجام نداده ایم، برخوردی در حد ارتداد سلمان رشدی ملعون! منظور من مقابله به مثل و آتش زدن انجیل نیست، در زمانی که بوق های غربی ها در حال پخش آیه های مقدس جهاد در گوش ترسان و لرزان جوانان غربی بود ما در حال فرستادن تصاویر مشت های گره کرده و قدم های لرزان خود بوده ایم. و این چنین بوده که حالا جز اندکی از دنیای غرب دیگر کسی از اسلام ناب ما تصوری ندارد، تنها تصویر انسان هایی مفلوک و سرخورده که به عبارت مؤدبانه شده است: جهان سوم!


شاید ... شاید که نه، حتماً اشکال از خود ماست. ما هستیم که همیشه در موضع انفعال هستیم، همیشه. حالا هم این طور نشده ایم. ما خودمان در بی حرمتی به قرآن بر هم پیشی گرفته ایم. آن زمان که در پیش چشمان حیران مولای متقیان قرآن را بر سر نیزه کردیم تا دست و پایش را ببندیم، تا حکم جهادی که قرآن فرمانش را داده بود معلق بگذارد. این ما بودیم، آن زمان نه خبری از امریکای جهانخوار بود و نه کشیش تری جونز!


اما از همان زمان ابوموسی ها بودند، ابن ملجم ها بودند و حالا هم ما هستیم که با چشمانی سرخ از عصبانیت و مشتهایی گره کرده، قرآن بر سر نیزه کرده، آماده جهادیم! باید هم این بر سر ما می آمد. ما که وصیت امیر مؤمنان را زمین نهادیم عاقبتی جز این نداریم:


ا... ا... فی القرآن ...


خدا را، خدا را در عمل به قرآن! مبادا دیگران در عمل به آن از شما پیشی گیرند ...


این «دیگران» را هرگونه که تفسیر کنی، خود ما مسلمین جز بدهکاران به قرآن نخواهیم بود. بدهکارانی که گاه و بی گاه با تلنگر همان «دیگران»، کمی غیرت و حمیت خود را به رخشان می کشیم و باز سر در لاک خود می بریم و منتظر برای تلنگر بعدی!


 دوشنبه 22 شهریور 89


 


 


 


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در سه شنبه 23/6/89 و ساعت 9:27 عصر | نظرات دیگران()

سوار اتوبوس میشی و می بینی که یک خانم تو قسمت آقایون نشسته، چند تا آقا هم سر پا ایستادند.


تا اینجای کار به ظاهر درسته، اما مشکل اینه که بخش خانم ها کاملاً خالیه! شما هم داری از سر کار برمی گردی و خسته ای! می خوای روی یک صندلی بنشینی، تا آخر خط. اون خانم هم میتونه روی صندلی - البته تو قسمت خانم ها - بنشینه، تا آخر خط. اما الان شاید داره حقی از شما ضایع میشه، پس باید یک کاری بکنی، کاری که میتونه خیلی مؤدبانه باشه. این کار رو می کنی، اون خانم هم قبول میکنه و به قسمت خانم ها میره. اما حالا که نشستی دیگه احساس راحتی نداری! حتی تا آخر خط ...


اون آقایی که کنارش نشستی همسر اون خانمه!


 


 


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در پنج شنبه 26/1/89 و ساعت 12:50 صبح | نظرات دیگران()

 


 


 


لوک بسون جایی گفته بود که من فقط ده فیلم می سازم و تنها کاری که در سینما دارم این است که این ده فیلم بهترین کارهای من باشد. کمتر کسی باور می کرد این حرف او واقعیت داشته باشد (که همینطور هم شد! پس از یک وقفه چند ساله که به گفته خودش قرار بود دیگر فیلمی را کارگردانی نکند دوباره قرارداد ساخت فیلمی را در سال 2010 بسته است!) اما به هر صورت ده فیلم او ساخته شدند و منتقدین هم حدوداً با دید مثبت به فیلمهای او نگاه کردند، چرا که فیلمهای او اکثراً فیلم های خوش ساخت و ماندگاری هستند. البته این شیوه فیلمسازی لوس بسون چندان در بین فیلمسازان وطنی دیده نمیشه چرا که اکثر کارگردان های ما با ساخت یک فیلم متوسط به بالا ادعای بهترین بودن رو دارند در حالی که نمونه های مشابه خارجی مثل مارتین اسکورسیزی وجود دارند که پس از گذشت بیش از سه دهه و هفت بار نامزدی جایزه اسکار شدند باز هم چنین ادعایی رو نمی کنند و در صدد بهبود کیفیت فیلمهای خودشون هستند.


از آنجل ای یا تیتر فرانسوی فیلم آنجلا، دور شدیم ! آنجلا یکی از آخرین فیلمهای لوس بسون و محصول 2005 از کشور فرانسه است که بازیگران مطرح چندانی رو بکار نگرفته، اما فیلمنامه قوی و کارگردانی بسون تونسته این فیلم رو جزو یکی از بهترین کارهای آقای کارگردان قرار بده.


شاید بهتر باشه طرح کلی قصه رو بازگو کنم، اما این فیلم خیلی بر پایه قصه نیست و حرفی که بسون می خواد در این فیلم به بیننده بگه فراتر از یک خط داستان است و باید حرف اصلی رو در خط سیر داستانی پیدا کرد. ماجرای مردی که فرشته ای رو از خودکشی نجات میده و فرشته رو به ظاهر مدیون خودش میکنه. و انتخاب بازیگران فیلم که فرشته تقریبا دو متری رو در مقابل مرد یک و نیم متری قرار داده به تنهایی بیننده رو جذب می کنه. اما پس از گذشتن حدود یک سوم زمان فیلم جریان داستان به سمت دیگری حرکت می کنه که همون حرف اصلی داستان هست.


کم کم که بیننده اطمینان پیدا میکنه مرد با یک فرشته روبرو شده، فرشته برای اثبات خودش در مقابل مرد دچار مشکل میشه. مرد که با وجود دیدن نشانه های زیادی از نیت خیر فرشته و کمک های او باز هم سر ناسازگاری داره حتی در مقابل معجزه فرشته هم لجاجت می کنه.


فرشته ای که حالا مامور نجات یک مرد شده، حالا نه تنها مورد تشکر قرار نمی گیره بلکه به شعبده بازی و حتی برخی موارد به تن فروشی متهم میشه. قصه فیلم در نهایت به سود فرشته و نجات مرد می انجامد اما چیزی که در ذهن من بیننده هنوز که هنوزه باقی مانده این است که ما انسان ها چرا فرشته های خودمون رو و حتی بعضی مواقع خدای خودمون رو باور نداریم؟


چرا با وجود دیدن کمک های بی شمار خداوند که از طرق مخفیانه و آشکار به ما می رسه باز هم همه چیز رو در شانس خلاصه می کنیم. چیزی که مرد قصه فیلم آنجلا چندین بار به زبون میاره و در نهایت اشک فرشته رو در میاره.


جایی در فیلم، فرشته با گریه این جمله رو میگه:


هیچ چیز برای یک فرشته موکل بدتر از اون نیست که برای کمک به کسی مامور بشه که بهش اعتقادی نداره!


 


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در سه شنبه 24/6/88 و ساعت 1:1 صبح | نظرات دیگران()

سلام


خیلی وقته که بعد از دیدن هر فیلمی تقریباً یک صفحه ای درباره اش فکر می کنم، واسه خودم نقدش می کنم، جاهایی که با فیلم حال کردم رو به ذهنم می سپرم و خلاصه  فیلم هایی که می بینم رو به این راحتی ها بی خیال نمیشم.


اما جدیدا دارم فکر هایی که درباره فیلم ها داشتم رو می نویسم تا شاید یه جورایی ذهنم خالی بشه!


این شما و این نقد های منصفانه ما!


 


 نوشته شده توسط حسین عنابستانی در سه شنبه 24/6/88 و ساعت 12:55 صبح | نظرات دیگران()
   1   2      >
درباره خودم
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 15
مجموع بازدیدها: 11447
جستجو در صفحه

لوگوی دوستان
خبر نامه
 
وضیعت من در یاهو